حمد الله مستوفى قزوينى
172
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
425 كه تا گشت ما را از ايشان خبر * برآيند ناگه در اين بوموبر به نوعى كه كسشان ندانند « 1 » باز * به حيله شوند آن زمان كينهساز ز زير سريرم « 2 » برآرند سر * كنندم شبى جمله زيروزبر » فرستادن معتصم چهاردهم جدّ گوينده را به قزوين ده و چارمين جدّ گوينده را * كه بر كوفه بُد آن زمان پيشوا ز حرّ رياحى « 3 » بُد او را گهر * ورا نام منصور كرده پدر 430 لقب فخر دوله در آن يافته * به ميرى هنر در گهر بافته گزين « 4 » كرد و ميرى در اين ثغر داد * فرستاد با لشكر اندر چو باد چو آمد بدين كشور آن نيكمرد * از اين بوموبر دفع آن قوم كرد چنان كرد « 5 » ديلم دگر تاختن * نيارست كردن بر اين انجمن شدند ايمن از ديلمان همگنان * ز مردى و تدبير او آن زمان حرب معتصم با فرنگان قسطنطنيه و ظفر يافتن 435 پس از منهيانش يكى نيكمرد * به نامه در اعلام آن شاه كرد به قسطنطنيه زنى ز اين ديار * به دست فرنگان اسير است خوار ز بيدادشان با كسى كرد زار * خلاصى در آن جست از كردگار به افسوس گفتش فرنگ : « آنچنان * خليفهات گر آيد بر ما دمان « 6 » بر ابلق هيونى شده جنگجوى « 7 » * بود رستگاريت از ما ازوى « 7 » » 440 اثر كرد در معتصم اين سخن * بر اين خورد سوگند بر انجمن كه كارى دگر در نيارد به پيش * نجسته از آن مردمان كين خويش بفرمود تا لشكرش سربهسر * برند اسپ ابلق بدان بوموبر
--> ( 1 ) ( ب 426 - 5 ) . سب : كه كششان ندانند . ( 2 ) ( ب 427 ) . سب : به زير سريرم . ( 3 ) ( ب 429 ) . در اصل و سب : حرّ رباحى . ( 4 ) ( ب 431 ) . سب : كرين . ( 5 ) ( ب 433 ) . سب : جنين كرد . ( 6 ) ( ب 438 ) ( دوم ) . سب : خليفهست كر آيد بر مردمان . ( 7 ) ( ب 439 ) . سب : جنگجو . ( دوم ) : ازو .